يکی بود يکی نبود،
نشد.
همه بودن ، منم بودم . همه بودن ولی من تنها بودم . ازتنها بودن من دلم بيشتر از همه آزار می ديد . دلم ميخواست تنهائيم پربشه . ولی نميدونستم با چی ، يه روزی از روزای خدا .
نه بازم نشد .
تا اينکه اونروزی که خدا دوست داشت منو خوشحال کنه برام يه هديه فرستاد به آدرس خود خودم ، به يه دسته گل و لبخند .
از هديه بوی خوبی ميومد ، گلهاش همه شاداب بودن ، لبخندش خيلی دلنشين .
هديه رو به آغوش کشيدم . گلهاش رو بوئيدم . و لبخندش رو توی بوسه هام گم کردم ................
دلم اين بار نمی گفت تنهام ولی اين بار هديه تنها بود.
هديه بوی خوبی نميداد .. گلهاش پژمرده شده بودند و برای لب خند زدن لب داشتن کافی نبود . خدا ديگه نميخواست منو خوشحال کنه ، چون قدر هديه اش رو ندونستم .
اين دل صاب مرده بازم تنها شد و عبرت نگرفت .
سکوت تو تلخترین آهنگ تنهائی های شبانه ی منه
حرمتت مرا به اتهام دوست داشتن محکوم کرده ، بغض گلويم ،خيمه گاه بيحريم کربلاست که به نيت دست داشتنت ميشکند ،
تو نجوا کننده ی غروری برای قلبی که يااری ايستادگی در برابرت را ندارد
صبور باش ، که تنها دليل بودنم توئی ،رنگين ترين رنگين کمان روياهای شبانه ام .